هوا خیلی سرد بود و من مثل بید مجنون بر خود میلرزیدم. توان راه رفتن را نداشتم. تمام بدنم در حال یخ زدن بود و هر از گاهی پاهایم به روی زمین میچسبید و با زور برداشته میشد. حتی گاهی نزدیک بود کنده شود. آب درون چشمانم، آب دهانم، آب دماغم همه و همه یخ زده بودند.
خلاصه به هر بدبختی بود خود را به خانه رساندم، با هزار و یک آرزو. وقتی که قدم درون خانه نهادم بابایم بدون هیچ معطلی و بدون اینکه جواب سلامم را بدهد من را به باد فحش و فظیحت و کتک گرفت و دلیلش این بود که چرا صبح نان نخریدم.
با چشمی گریان به طبقه بالای خانه رفتم. در راه با خود وعده آغوش گرم خانواده را داده بودم. اما نه از گرمای مصنوعی خبری بود و نه از گرمای معنوی.
آری! بخاری خاموش بود. نگاهی به اطراف انداختم. برادرم کناری کز کرده بود و نمیدانم چه غلطی میکرد و هر چند ثانیه یک بار دماغش را بالا میکشید. مادرم هم مشغول نماز خواندن بود. خواهرم هم داشت درس میخواند و یک چیزهایی زیر لب زمزمه میکرد. و بعضی اوقات یک ناله میکرد که آخ سرم درد میکند.
صدای فش فش دماغ برادرم مرا عذاب میداد. اعصابم خرد شده بود. دیگر نمیتوانستم خود را کنترل کنم. با سرعت به طرف او هجوم بردم، چشمان خودم را بستم و با تمام قدرت لگد خود را به گردة وی کوباندم. هنگامی که چشمانم را باز کردم با صحنهای هولناک روبرو شدم. بیشرف مانند مار به خود میپیچید و عر میکشید.
میدانستم تمام این دلغکبازیها فیلم است. او میخواست با این ننه من غریبمها پدرم را به جانم بیندازد. و موفق هم شد. پشت سر خود را که نگاه کردم دیدم پدرم با خشم و غضب ایستاده و جلوی چشمانش را خون گرفته. نمیدانم با وجود آنهمه خون میتوانست مرا ببیند یا نه! برای چند لحظهای قلبم از کار ایستاد و نفس کشیدن یادم رفت. میدانستم دیگر هیچ کاری نمیتواند مانع از کتک خوردن من شود. پدرم به سوی من دوید و جفت لگد به طرف شکمم آمد. آنقدر لگدش محکم به شکمم خورد که کف پایش به ستون فقرات رسید. سپس بلند شد و دو انگشت سبابه خود را تا دو بند درون چشمانم کرد. سپس موهایم را در مشت گرفت و چند بار صورتم را محکم به زمین کوباند. در پایان، من را درون انباری پرت کرد و گفت اینجا بمان تا موهایت هم رنگ دندانهایت شوند بیتربیت. این آخرین کلماتی بود که شنیدم و بعد از آن در خون خود غلطیدم و از هوش رفتم.
الغرض، بعد از مدتی که نمیدانم چند دقیقه یا چند ساعت و یا چند روز بود به هوش آمدم. نمیدانستم چه وقت است. مدرسهام چه میشود. با بیحالی و افسردگی بلند شدم. صدایم را که از ته چاه در میآمد، بلند کردم و مادرم را صدا زدم. خواهر، پدر و برادرم را. هیچ. هیچ صدایی به گوش نمیرسید. به سوی در اتاق رفتم. در قفل بود. چند بار مشت به در کوفتم. هیچ فایدهای نداشت. با لگد به آن کوباندم. هیچ و هیچ.
قبلم به تپش افتاد و دستم به لرزش. میترسیدم. ترسم از آن بود که من هم مانند سگ اصحاب کهف چند سال خوابیده باشم و دیگر هیچ اثری از پدر و مادر و بقیه نباشد. خود را مانند مگسی که داخل بطری انداختهاند به در و دیوار میزدم. به این کار چند دقیقهای ادامه دادم. دیگر داشت امیدم به یأس تبدیل میشد. به روی زمین نشستم و سرم را لا به لای دستانم پنهان کردم. دیگر توان هیچ کاری را نداشتم. از گرسنگی مانند کرم ابریشم به دور خود میپیچیدم. اگر صدایی که از در آمد، شنیده نمیشد، به دور خود پیله هم تنیده بودم.
چشم به در دوختم. در باز شد و نور به درون اتاق پا نهاد. چشمانم داشت کور میشد. سپس مادرم را دیدم که به من میگفت بیا بیرون، بیا. غذا حاضر است. پدرت تو را بخشید. تو دیگر مورد عفو قرار گرفتی.
القصه، بعد از ظهر آن روز پدرم تازه از خواب بیدار شده بود و هر از گاهی سرفه سر میداد. من هم در اتاقم همینطور راه میرفتم و با خود فکر میکردم. و بلاخره تصمیمم را گرفتم. به سیم آخر میزنم!
آرام آرام به سویش رفتم. هر قدمی که به سوی پدر نزدیک میشدم به لرزش اندامم میافزود. بلاخره به مقصد رسیدم. به او سلام کردم. پدرم گفت بیا چای. من هم بدون هیچ مخالفتی پذیرفتم.